-
,آدمها
1403/06/26 23:15
آدمها نا امیدم میکنن . مثلا وقتی که حرفشون با عملشون یکی نیست . درواقع حرف اصلا دیگه معیار نیست . فقط عملشون معیار هست . برای همین حرف کم میزنم . فقط میشنوم . شنیدن های زیادی داشتم که بعد از مدت کوتاهی به هیچ نمی ارزیدند. نه حتی در مورد من . در مورد هرچیزی که خودشون انتخاب کرده بودند. بروووو که بی حقیقتی .. تو قلب من...
-
۵ سپتامبر ۲۰۲۴
1403/06/15 23:37
احتمالا احتمالا خداوند حواسش نبود . ولی امشب ۵ شنبه بود . و الان ۱۲ شب ، بارون زد. تنها نشسته و به گازهای لیوان آبجو نگاه میکم . در حالیکه صدای بارن میاد . راستییتش حال نوشتن ندارم ولی دیگه راهی ندارم. همینطوری اومدم مثل همیشه فلبداعه. تو مغزم حرف زیاده ولی دیگر حوصله ای نیست . ولش کن . فقط اینکه : بلند تر بخند . .......
-
U made me hate this city
1403/06/06 01:03
And if my death comes and we don't see each other, know that I longed for you. و اگر مرگم فرا رسید و همدیگر را ندیدیم. بدان که بسیار آرزوی تو کردم .
-
Just
1403/06/05 00:28
یکی میاد . یروزی . من دیگه هیشکی برام مهم نیست . میاد و من تمام انرژیمو براش میزارم . نا خواسته . دیگه غمگین نمیشم . دیگه تو گزشته سیر نمیکنم . من تمامم برای آیندست . برای کسیکه ارزش داشته باشه . برای کسیکه باشه . بودنش ، برای همیشه .
-
بارون
1403/06/03 21:35
اگه این بارون های تفلیس نبود، شاید خیلی زود تر از اینها اینجا ترک میکردم. اگه ، تو زیر سیگاریت اگه، باران میزند و من به لامپ های دور دست نگاه میکنم . به آپارامانهایی که چراغشون روشنه . به داستانهایی که در هر خونه در جریانه . به داستان خودم . به داستان های گذشته خودم . و خیلی خیلی کم به داستانهای آینده ی خودم . به بوی...