اگه این بارون های تفلیس نبود، شاید خیلی زود تر از اینها اینجا ترک میکردم.
اگه ، تو زیر سیگاریت اگه،
باران میزند و من به لامپ های دور دست نگاه میکنم . به آپارامانهایی که چراغشون روشنه .
به داستانهایی که در هر خونه در جریانه .
به داستان خودم . به داستان های گذشته خودم . و خیلی خیلی کم به داستانهای آینده ی خودم .
به بوی غذایی که از آپارتمانهای همسایه به مشام می رسد .
به بوی غذای مادر خودم .
به سرنوشت که نمیدونم بهش معتقدم یا خیر .
به آسمونیکه همجا یک واکنش نداره .
به آبجوی تنها مانده به روی مبل .
به سکه ی منتظر که بره تو آسانسور .
به شیشه ی شکسته در فریزر یخچال که نباید توش آب میریختم .
به سوسیس های تاریخ گذشته در یخچال که شاید یک روز برای سگ های محلیمان میبرمش .
بارون تند تر و تند تر میشه .
هرچقدر هم اگرکه بارون بیاد تو خونه من پنجره هارو نمیبندم .
بارون اشک خداست .
وقتیکه خودم گریه میکنم تا جاییکه بتونم اشکامو پاک نمیکنم .
اشکها باید بچکن . اونها مسیر افتادنشونو پیدا میکنن .
نمیدونم چمه .
بعید می دونم کلا کسی بدونه چش هست اون کسایی هم که میدونن کاری نمی تونن بکنن. ولی عجب متن گیرا و دلنشینی بود شبیه یه موزیک ویدیو کوتاه بود. سرراست و ساده و صادقانه. لذت بردم