X
تبلیغات
رایتل

فلبداعه ۶

1396/05/17 ساعت 17:44

هرکدوممون یه آرزو هایی دارم که برای رسیدن بهش حتی تلاش هم نمیکنیم حالا به هر دلیلی شاید یکی از دلایلش به دور از انتظار بودنشه. من نزدیک بود به یکیشون برسم خیلی نزدیک بود. نرسیدم. شاید این نرسیدن بهش بوده که مهم ترش کرده.  شاید هم اگه بهش میرسدم وضعیت خیلی بهتر میشد یا شایدم بدتر. نکته اینه که هیچکی هیچوت هیچی نمیفهمه. میفهمی هیچکی هیچوقت هیچی. اصلا مگه مهمه .... نمیدونم 

روال به سمت خوبی نمیره. کار های اشتباهی داره صورت میگیره. من  کم کم دارم می ترسم. امروز ۸ آگوست ۲ماه دیگه چی میشه. ۲ ماهو خوردا دیگه من کجام. چیکار دارم میکنم. 

هیچوقت دوست نداشتم یکی راجعبه یکی دیگه با من حرف بزنه. این روزا همش این مسئله داره تکرار میشه. همش هر روز. بدتر از همه وقتی که میرم یه نخ سیگار روشن کنم دقیقا همون جای لعنتی. اصلا نمیفهمم چرا باید در این مورد با من صحبت کنه. لامصب اومدم اینجا یه چیزایی بنویسم که شاید بعدها بخونم حالم بد نشه کافیه. الان ولی صد درصد میدونم دوست ندارم این پست لعنتیه فلبداعه ۶ رو بخونم.  همین الان که دارم اینو مینویسم اون اتفاق بد در حال افتادنه. دلم برای سال.. تنگ شده . خیلی . دوس دارم بغلش کنم چند ساعت فقط بغلش کنم. زندگی هی منو به سمتی میبره که به چیزایی که میخوام نزدیک بشم ولی نرسم.  پس کی وقتش میرسه. 

۲تا اهنگ قدیمی. بهترین روزای عمرم با تو ام. اونی که میخواستم. 

شاعر میگه : ببین چگونه در میانه ول معتلیم . 

بعضی وقتا به تهران و زندگی سگی جدید فکر میکنم. به نظرت زندگی سگی مگه فرق میکنه کجا باشه ؟

ولش دیگه حال ندارم. من رفتم .


فلبداعه ۵

1396/03/05 ساعت 02:45

استرس دارم. فک میکنم که الکی استرس دارم .

 الکی دورغ میگیا. 

 کصافتا گولم زدم.  

شوتا . واخو . گلا  . تئو. تاتیا.  با این آدما آشنا شدم. اینا در حال زندگی کردنشون بودن . حتی اگه من باهاشون آشنا نمیشدم. اگه هیچوقت به اینجا نمیومدم.  مطمعنا هیچ وقت هم نمیدیدمشون و هیچوقت هم برام مهم نبود که بعدها چه چیزی براشون پیش میاد.  در حال حاضر ولی مهمه.  شاید مثل یک سری از آدما که قبلا باهاشون آشنا شدم که الان دیگه حتی اسمشون و خودشون هم یادم نیست.  اینام مثل اونا بشن. 

زندگی عجیبه. چرا آدم هارو باهم آشنا مینه و بعد از زندگیه هم میکشه بیرون.  

پس کی قراره یه زندگی ثابت با آدمایی که دوسشون داریم داشته باشیم. نمیفهمم.

  راستی چرا ما از درصد کمی از مغزمون استفاده میکنیم.  

 خوابم میاد . مثل اون کسایی که بعد ازینکه تیر خوردن دکترا بهشون میگن نخواب چون اگه بخوابن میمیرن.  

دکترا  آدم هستن. تراوشات 

فلبداعه ۵

1396/02/22 ساعت 02:48

آقا ما دوباره اومدیم.  الان دوباره گرجستانم.  از آخرین باری که سرازیر کردم خاکسترو خیلی وقته میگزره.  الان مغزم دیگه مثله اون روزا کار نمیکنه.  ولی الان عادیه.  مغزمو میگم.  

باشه یه آبجویی زدم امشب. بعدش بک تو بک فیلیپ موریس.  وضعیت روحی بعد اخرین خاکستر خیلی بهتر شده. ولی فک میکنم که دوباره روند رو به پایینی گرفته.  زندگیه سگیو میگم . 

بگزریم. ما نگذشتیمو گذشت آنچه تو با ما کردی. تو بمانو دیگران فقط نه اینکه با دیگرانی بیای هی دورو بره من بپلکی . لعنتی تو وقتی میدونی یکی یه زمانی دوست داشته و خودتم نخواستیش.  الان چرا میای دورو برش.  دوری کن ازش.  عذابش نده.  نرین به زندگیش . 

سیگارو روشن میکنه تا از منظره ی روبروش لذت ببره و یکم از فکرای مزخرف مغزش کم بشه . تا روشن میکنه پک اولو که میزنه دوباره همون فکرا میان تو مغزش.  چندتا پک که میزنه میبینه ای بابا این یه نخ هم که تموم شد . من ریدم تو سیگار. قبلنا سیگارا بیشتر فهمو شعور داشتن.  همینطور کارخونه های ساخت سیگار و رئیساشون.

 به کجا دارم میرم. فعلا دلم تغییر نمی خواد.  اوضاع فعلیو باید سرو سامون بدم.  سر و سامون. هه.  فاک یو راااا.  

سیگارو خاموش میکند.  به فکر خواب است . 

چیزیکه روشن میکنینو بعد مدت کوتاهی خاموش نکنین. 

فلبداعه ۴

1395/11/21 ساعت 07:47

۲۵ جم این ماه روز ولن.... اسمشو خوب نمیدنم هست . میخوام به سل.. پی ام بدم و بهش یه پیام دوستداشتنی بفرستم . شاید هم اینکارو نکردم . نمیدونم هنوز منو یادش هست یا نه در هر صورت پیامم فکر نمی کنم براش مهم باشه.  این پیام قطعا تاثیراتش رو من اثر میکنه.  ولی تا اون روز.... 

امیدوارم در آینده اتفاق های خوبی برام بیوفته.  من مستحقشم.  ۸ ماه پیش چقدر اوضاع به اون افتضاحی خوب شد.   همچی رویایی.  ازون مکان پایین شهر گوهی با آدمای کثافت یهو رفتم بیرون کشور اونم تو قسمت بالاشهر اونجا.  

واقعا عجب زندگی ایه.  حد بزن ۳ماه قبل که پامو گذاشتم تو ایران چی گفتم : خودت هرچی گفتی اصلا. بستگی به خودت داره.

  مزخرف . زندگی مزخرف . واقعی تر از مزخرف . 


فلبداعه 3

1395/11/21 ساعت 07:33

دیروز بعد چند ماه بالاخره دوستمو بردم نظام وظیفه و با دستای خودم فرستادمش. هیچوقت کسیو نمی فرستادم. همیشه این من بودم که فرستاده می شد. از شروع این بازی تکرارهو تکرار . امروز برگشت بهش لباس دادنو فرستادن بیاد.  ۲روز دیگه باید بره.  

همون روز که رفت . شبش یه کاری کرده بودم که خیلی انجام ندادم در زندگیم.  دور یک نفرو از زندگیم خط کشیدم. خیلی سخته. اما الان حس خوبی دارم.  چند ماه با خودم کم کم کنار اومدم تا اینکه بالاخره از زندگیم بیرونش کردم.  مغزم بعضی وقتا بهش فکر میکنه . مغز که هر چیزی بگی توش پیدا میشه.  مخصوصا بدترین چیزا.  

یه جمله از خودم گفتم : این یکیو دیگه مطمعنم کسی قبل از من نگفته . اینه : مزید بر علت بودن نصف وقتا مهم تر از خود علت بودنه.  فکر کن . 

اگه یروز معروف بشم همین جملات ک.. شری که اینجا می نویسم هم هر کدومشون تحلیل میشه.  خندداره . پس اگه ...ت بودین حتما بخندید . تو نخند .

فردا برا مدیر شرکت پیام می فرستم . ببینم چی میشه.  بیکار نمیتونم. شارژ لعنتی گوشی هم ۸درصد مونده.  شبا همش درصدش کمه.  همین طور صبحا.  فقط وسط روزه که به شارژ وصله. فاز ترامپ چیه ؟!  


فلبداعه 2

1395/11/15 ساعت 02:38

امشب دست نوشتنم گرفته.  شاید یجوری بدون خواست خودم دارم جبران چت نکردن با دیگرانو پر میکنم.  آقا این شایدا رو میبینی.  داغونم کردن لامصبا. ته ته خودم یه چیزایی بهتر شده انگار با نوشتن.  من شنونده ی خوبی هستم.  شاید چون راحت تره من این انتخاب کردم. نقطه گزاشتنم بعد از هر جمله باعث تعجب یه نفر شده بود.  بقیه چی فکر میکنن در این باره ؟ برام سوال بود همون لحظه که فهمیدم.  

اگه آدم بخاد خودش بشناسه باید چیکار کنه باید همه رفتاراشو یجا بنویسه و دسته بندی کنه. اینطوری میشه به یه نتیجه ای رسید. 

 مغز یا ذهن کدومشو باید بکار ببرم با این همه فکر یا چرندیاتی که تو مغزم . خیلی دلم میخواد دوباره برم supernatural رو ببینم تا فصله ۴ دیدم ولی خب اگه بخوام ۲باره ببینم باید کم کم از اول ببینم که یادم بیاد شخصیتارو.  میبینی اینا همه برام مهمه . شخصیتا ، مکانها ، زمانها ، واقعا مهمن . نمیدونم تو ذهن دیگران هم ازین چیزا هست ؟! 

بیا یه امشبرو اومد زود بخوابم به زندگیم یه تکونی بدم . باز ساعت ۲:۳۰ شد و مطمعنم تا ۵ نمیخوابم.  خیلی خستم ولی .روحی بیشتر با اینکه امروز برف سنگینی اومد رشت.  

فلبداعه 1

1395/11/15 ساعت 02:23

از وقتی از گرجستان برگشتم . اصلا یه جور دیگه شدم.  همیشه با خودم فکر میکنم . انگار یه چیزیو اونجا جا گزاشتم . خیلی حیف شد . نباید اینطوری میشد . که یهو بیام و دیگه نرم.  راستش میترسم دوباره برم.  و دیدگاهم عوص بشه . آخه ایندفه دیگه به عنوان یه مسافر باهام برخورد بشه.  قطعا یه سریا رفتار دوستانه ای با من خواهند داشت ولی خوب اینهم مشخصه که ۳ روز بعد قراره برگردم. اینا همه فکرای تومغزمه . احتمالاته خودمه.  شاید درست باشه شایدم غلط.  کیوان دوستم هم داره میره سربازی . ۸ سالی میشه دوستمه.  همین طور مهرداد هم.  چرا دارم این چیزارو مینویسم.  یه چیزایی در مورد ترس از فراموش شدن شنیدم.  فلان کس میگن ترس از فراموش شدن داره . من هم جز یکی از این بیمارهام حتما.  ایول . صدای غورباغه میاد . خیلی دوس دارم.  شبا وقتی بچه بودیم صداشونو میشنیدم از خونه مامانبزرگم.  چه سکوتی بود اونجا . نمیدونم این نوشتنا ادامه خواهد داشت یا نه.  من وقت نمیزاشتم واسه .... اه ولش کن یادم رفت. چه نوشته های شرروری  فکرشو بکن یروز یهو همین طوری الکی بزرگ بشه به فروش بالایی برسه . بعد از روش فیلم ساخته بشه . پولدار بشم.  میشه یه نوع سلبرتی . چه حال میکنن سلبرتی ها.  محبوب میشن . همه دلشون میخواد با اون باشن. 

( تعداد کل: 31 )
   1       2       3       4       5    >>